تبليغاتX
نائیریکا
.......

دوشنبه از خودمان است
 بنشین و بلند بلند سکوت حرف های مرا گوش کن
هر کس به دیدنم آمد مریم و ریواس دستش بود
 تو اما با خودت کمی از حروف باران بیاور
حرف هایم تشنه اند
 نمی دانم چرا سایه ات را از روی رؤیاهایم پر می دهند
 از روی دیوار همسایه
 از روی سیگار
 از روی سکوت ؟
راستی دارم یاد می گیرم ساده دروغ بگویم
بگویم حالم خوب است
 بگویم
حالا تو قضاوت کن
 وقتی دروغ می گویم شبیه کلاغ نمی شوم
شبیه قار قار
شبیه آنتن خانه ی همسایه ؟
 صدایی می اید
صدایی که بی شباهت به ستاره نیست
 صدایی از پرنده ای که تازه بوسیدن را یاد گرفته
 شاید هم باز دروغ بگویم
 پرنده ای که بوسیدن بداند آواز را فراموش می کند
ببین گلم
 ببین چه قدر کلمه کنار هم می چینم تا تو زاده شوی
 تو از جنس کلمه و آوازی
تو از جنس شهریور و سکوتی
بیا بنشین کنار این همه کلمه
 کنار دست هایم
 کنار دی
 شب بوی مهتاب گرفته
 پنجره بوی باد
 من بوی خواب
 حالا دو شنبه رو به قبله ی ترانه جان می دهد
 و سه شنبه با سلام زاده می شود
در آشیانه ی سه شنبه دو تخم کبوتر چاهی ست
 جوجه ها که سر از تخم در آوردند
سه شنبه های تقویم پر از پر می شود
 پر از پرواز
حالا بیا کنار سهمی از دل تنگی من بنشین
 می خواهم رنگ چشم هایت سکوت کنم
 می خواهم تا آخر دنیا
 تا آخر ایینه ببوسمت..

--------------------------------------------------------------------

جوابیه مهتاب به این مطلب به مناسبت روز میلادم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط ستاره فلاحت |


تعجـب

در حاشیه یکی از پارکهای بزرگ شهر 
 مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
 که روی یک صندلی سنگی نشسته است و به پارک نگاه می کند
 او بسیار طبیعی ست
 و کمی هم خسته
 او را طوری ساخته اند
 که خم به ابرو نمی آورد
او را طوری ساخته اند
که درد را حس نمی کند
 او را طوری ساخته اند
 که ظاهرا
چیزی نمی شنود
 چیزی نمی بیند
 چیزی نمی گوید
 و هیچ آرزویی و غصه یی ندارد
 او را دقیقا برای کنار پارک خوشبخت ساخته اند
در زمستان گذشته
من با این مجسمه دوست شدم
چرا که هر روز صبح زود برای ورزش به این پارک می رفتم
چرا که می توانستم گهگاه چند کلمه یی با او درد دل کنم
به رازداری او مطمئن بودم
و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می کردم
من در زمستان گذشته
بعد از اینکه با مجسمه دوست شدم
 هفت و شاید هم هشت روز با او درددل کردم
فقط هفت یا هشت روز
و در آخرین روزی که با او درددل کردم
ناگهان ترکید
با صدایی وحشتنک
و من خیلی تعجب کردم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید ....!!
***
حالا چند جای مجسمه را وصله پینه کرده اند
و به من هم گفته اند کنار آن مجسمه ننشینم
یعنی نوشته اند : دست نزنید ‚ تازه تعمیر است
من هنوز هم متعجبم
 و گمان می کنم
تا روزی که بمیرم
متعجب باقی بمانم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید ...!!

 
 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط ستاره فلاحت |


تو سبز را به من آموختی

 تو سبز را به من آموختی
 حالا از هردرختی سر بلند ترم
 دیروز رکعت آخر باران دستم را بوسیدی
 و من عجیب دلم می خواست عشقم را واژه واژه لمس کنی
 نمی دانی چه قدر دلواپس پنجره ام
 وقتی خورشید از پیله ی آسمان در می اید
پنجره ام باید یاد بگیرد
 با چه کسانی به لهجه ی دیوار حرف بزند
 و چه وقت خورشید عقیم را سرزنش کند
نمی دانم به کدام پرنده معتقدی
ولی تو را به جان هر چه چکاوک
پر آواز پروانه را نبند
 هیچ کس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد
تو دیگر چرا؟
تو که از سلاله ی تابستانی
و با تمام رنگین کمان ها نسبت داری
 آسمان بالغ می شود
 هیچ کس نمی پرسد باران اهل شمال است
یا سیگار و ستاره
 وقتی که قبل از آمدن اجازه می گیرد
سلام می کند
 وای ، باران ، دلم برای لکنتت می سوزد
 نگاهم می کند باران
 نگاهی تر ، عاشق و مبهوت
 خوابت نبرد ، صبر کن
 هنوز هم خیلی از مردم
 باران روی شانه ی چترشان جان می دهد
 تو را به جان سیب ، مخاطب
بیا برویم کمی از باران دلجویی کنیم
 بیا برویم از روی شانه ی یک شنبه چتر را برداریم
 سکوتی زلال زیر پیراهنم می وزد
 سکوتی از اردیبهشت کودکی ها
 که حوصله ی زمستان را سر برده
 خوابت برد ؟
 ببین دیوان پنجره را باز می کنم تا تفألی بر باد بزنم
 چرا نگرانی ؟
 نگران برهنگی پنجره ای یا آواز پروانه ها ؟
 شاید هم دل واپس عبور زمانی ؟
نه ، ستاره ی سبز من آسوده باش
 این دختر ساده تمام سال هایی را که گذشت
 به حساب همان سیب کال می نویسد
 وقتی که دیدمت کمی از بوی سازت را برایم کنار بگذار
 یک شنبه ما را گم نمی کند
شاید ما او را...ـ
خوابیدی گلم ؟
شب به خیر

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط ستاره فلاحت |


در وراي خلوت من خلوت ديگري است و براي آن كسي كه در آنجا سكنا دارد و تنهايي من مانند يك بازار پرجنب و جوش است و سكوتم به مانند اصواتي مغشوش.

براي جستجوي وراي تنهاييم بسيار جوان و بسيار بي قرارم.اصوات دره افسون كننده،هنوز در گوش هايم طنين انداز است و سايه هايش راهم را سد كرده اند و نمي گذارند كه بروم.

در وراي اين تپه ها بيشه جذبه است و براي آن كس كه در آنجا سكنا دارد، آرامش من به مانند يك آسياب بادي است و جذبه ام به مانند يك وهم!

در وراي اين نفس حجيم نفس آزادتري زندگي مي كند و از نظر او رؤياهاي من نبردي هستند كه در هواي گرگ و ميش به وقوع مي پيوندند و آرزوهايم همچون خرد شدن استخوان ها هستند.

براي آن كه به نفس آزادترم بدل شوم بسيار جوان و بسيار خشم آگينم.

و چه طور به نفس آزادتري بدل خواهم شد مگر آن كه نفوس حجيم ام را به بند كشم يا همه انسان ها آزاد شوند؟

برگ هايم چه طور در حالي كه بر فراز باد ترانه مي خوانند،پرواز خواهند كرد مگر آن كه ريشه هايم در تاريكي پژمرده شوند؟

چه طور عقاب درونم در برابر خورشيد طغيان كند تا جوجه هاي تازه بال و پر درآورده در كاشانه اي كه من با منقارم براي آنها ساخته ام،باقي بمانند؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط ستاره فلاحت |


«حورا» را تندیسگری آفرید

که می گفت تنها آرمان او

حقیقت بخشیدن به سنگ است.

من فکر می کنم نکته چنین نیست:

هنرمند،ماماست،

و کارش،

زایاندن حقیقت از زاهدان سنگ!

دستی که تندیس بودا را در هم شکست،

تنها بودا را نشکست،هنرمند را کشت!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط ستاره فلاحت |


اتاق ات

از میان گلوی پنجره ای باز

هوای تازه را نفس می کشید

تق... تق...

در را کوبیدم

انتظار داشتم دستی در را بگشاید

اما دستی را دیدم

که داشت پنجره را می بست

+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط ستاره فلاحت |


در درونم چیزی فنا می شد

رخت بر می بست از وجودم

چیزی از من کنده می شد

و گم می شد تا ابد

نالیدم...

در ظلمتی مخوف نالیدم...

پرنده ای

استوار بر جمجمه ام ایستاده بود

منقارش را حریصانه در بافت های مغزم فرو می برد

و نخ زرین رؤیاهای ابی ام را بیرون می کشید

نالیدم ...

بر بلندی های ناامیدی نالیدم...

آن گاه تصویر پرنده سان و دگرگون تو را

بر جمجمه ام دیدم...

تو به وجد امدی

قهقهه زدی

منقار سرخ فام و با شکوهت را جنباندی

و نخ زرین رؤیاهای آبی ام را بر گردنت اویخته

پرواز کردی...

                    

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط ستاره فلاحت |


خورشید به خواب رفته بود       

 درون سیب

وقتی که مار سیب را گزید

  لبهایش سوخت

 

مار برای همیشه

توان بوسیدن را از دست داد... 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط ستاره فلاحت |


 

این جا،شکوفه های عشقه

پربارمان می کنند:

من دل دار توام،به ترین نگار تو.

از آن توام،چون باغی

که در آن گل می کارم و می پرورم

و هزار گونه رستنی دیگر

غرق در عطرهای خوش،دوست داشتنی و دنج است

آب گیری که با دستان خود

در آن می کنی ،جایی

شگفت برای تن به خنکا سپردن.

مرا شنیدن صدای تو

چون شرابی شیرین است،

کزان زنده می شوم،

هنگامی که می شنوم اش.

اگر بتوانم بر تو نظر دوزم و تماشایت کنم

نیم نگاهی مرا هزار مرتبه خوش تر،از آب و نان!! 

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط ستاره فلاحت |


چشمانت را ببند تا ببینی

گوشهایت را بگیر تا بشنوی

لازم نیست کاری انجام دهی

تو در هر حال

                 شادمانی

و لحظه ای سپید

                    چون یک ذره نور

در تمام عمرت جاری می شود...

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط ستاره فلاحت |


 

میان من و تو

                 سکوت،

میان من و رویاهایم

                           فاصله

در سکوت و فاصله ارام می گیرم

همچون کوهی استوار و دور از دست...

تنها برای انعکاس صدای تو

                               و صدای همه ادمها...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط ستاره فلاحت |


 

 های! نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ!

   های! نپریشی صفای زلفکم را دست!

     و أبرویم را نریزی، دل!

       ای نخورده مست

       لحظه دیدار نزدیکست

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط ستاره فلاحت |


   گفت:

            خوابی دیدم:

                   چندان گناه کردم

                                   که در بهشت

                                                  به رويم باز گشودند!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط ستاره فلاحت |